سلطان هاشم ميرزا ( پسر شاه سليمان ثانى )

132

زبور آل داود ( فارسى )

خود را با غل و زنجير درب ديوان‌خانهء مباركه حاضر نمودم و در باب امر سلطنت اولاد عظام تابع حكم اقدس مىباشيم و در باب مستخلص نمودن اين اشرار مقيّد با سرداران همراه خود كنكاش نموده اگر به موجب حكم اقدس راضى شوند به جان فرمان برم . بعد از اين مكالمات ، امير علم خان مرخص شده به مكان خود رفت و اظهار اين مطلب به سرداران كرد . آنها ، به مجرد شنيدن اين اراده ، متغير شده يوسفعلى خان و شير غازى خان و چند نفر ديگر از مفسدين را در ميدان شاهى بىخبر كشتند . فَقُطِعَ دابِرُ الْقَوْمِ الَّذِينَ ظَلَمُوا وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ . « 1 » و در آن مدت كه امير علم خان در مشهد مقدس صاحب اختيار و امير بود ، متصلا بنده‌وار در خدمتگزارى فوت و فروگذاشت نمىنمود . بعد از قتل امير علم خان ، در دست اكراد خراسان ، آن حضرت نيز در مشهد مقدس مىبودند . چندين دفعه به جهت اداى حج واجب ارادهء سفر عراق نمودند . شاهرخ ميرزا ظاهرا راضى اما در باطن اخلال مىنمود و موهم « 2 » آنكه در عرض راه اذيت جانى برساند نيز بود . در اين اراده ، منتظر وقت و فرصت بودند تا در ششم شهر ذى قعدة الحرام سنهء 1176 ( يكهزار و يكصد و هفتاد و شش ) هجرى از جهان فانى رحلت فرمودند « 3 » و در سردابى كه نواب ميرزا محمد داود ، والد ماجد آن حضرت ، در صحن پايين پاى مبارك ، به جهت خود مقبره ساخته بود « 4 » مدفون گرديدند . اى بى تو گردش فلك بىمدار حيف * باشد زمانه و تو نباشى هزار حيف و از ايشان نه نفر اولاد به هم رسيد : سلطان داود ميرزا ، سلطان على ميرزا و سلطان حسن ميرزا و سلطان قاسم ميرزا و اقل السادات محمد هاشم مؤلف اين تذكره و عزّ شرف بيگم كه تخمينا در سن پنج شش سالگى در سنهء [ « 5 » ] فوت و در مقبرهء تخت

--> ( 1 ) . سورهء انعام ، آيهء 45 . ( 2 ) . چنين است در متن ولى « توهّم » مناسبتر مىنمايد . ( 3 ) . مجمع : « در سنهء يكهزار و صد و هفتاد و هفت ( 1177 ) در ارض اقدس به مرض سل به جوار رحمت ايزدى پيوست » ( ص 145 ) . ( 4 ) . تصحيح بر اساس مجمع : متن : ساخته‌اند . ( 5 ) . در نسخه سفيد مانده